مشغله مشغله...
خونه دلم دو روز پيش يازدهم بود مگه نه؟ دو ماه .... چه زود گذشت؟ يه عالمه کار داريم ... اومدم دومين ماهگردمون رو جشن بگيرم اينجا چون قول دادم... سرم خلوت بشه حتما بيشتر سر می زنم . قول می دم...
بعد از مدت ها دوری...
سلام دوستای خوب خودم...سلام خونه دلمون... دلم خيلی تنگ شده بود. اما خيلی ار داشتم اين چند وقت. داريم يه شرکت کوچولو - موچولو راه می اندازيم که اين چند وقت کلی وقتمون رو گرفت. درسم که نگووووووووو
.... دارم دوره کالج می گذرونم ، برای همين حسابی بايد درس بخونم تا هم آبروی خودم ، هم آبروی فوادم حفظ بشه.
روتيتر : زندگی کردن با تو (فوادم) يعنی لذت بردن از همه لحظه های زندگی . واينم يعنی عبادت...
خبر اول : چند روز پيش که با فواد رفته بوديم بيرون که يه کم خستگيمون در بياد ، يه کافی شاپ دنج رو کشف کرديم که يه چيزی داشت به اسم هيچی که قيمتش هزار تومن بود. حالا بريد فکر کنيد که چی بود اين هيچی خوشمزه. خيلی از فکر و ايده صاحب کافی شاپ تو اين زمينه خوشم اومد.
خبر دوم : دارم روی يه پروژه کار می کنم که به زودی نتيجه اش رو براتون اينجا می ذارم.
خبر سوم : انگليسی ها می گن بی خبری يعنی خوش خبری ... والا که راست می گن.
سلام اول
می خوام اولين بارتو خونه دلمون چيزی بنويسم.اول سلام به همه ی بچه های وبلاگی.اميدوارم من رو تو اين جمع خوبی که دارين قبول کنين.
ديگه اين که يه معذرت خواهی بزرگ به نازنينم بدهکارم.نازنينم به خاطره تمام چيزهايی که پيش اومد معذرت می خوام.
منتظر نوشته های بعديم باشين.
جشن خونه دل ما...
دقيقا يك ماه پيش بود، چه لحظه اي بود!!! و با چه جراتي به پيش رفتيم... خيلي وقت بود كه فكر مي كردم ديگه جرات انجام چنين كاري رو ندارم. هيچ كدوم از ما انتظارش رو نداشتيم. بيشتر از من ، اون. بدون برنامه. فقط داشت كمكم مي كرد و به حرفام گوش مي داد. يه دفعه ، توي يه لحظه... خدايا هنوزم باورش برام سخته... ولي حالا اونو دارم و ديگه غم ندارم...
من و اون ديگه ما شديم ، خونه دل من ديگه شده خونه دل ما... حالا هر دوري و سختي اي مي خواد سر راهمون باشه... فواد مي دونه كه من دلم به اون شاده ، منم مي دونم كه براي اون با ارزشم ... همين برام كافيه... چيزي كه خيلي وقته مي خوام بهش برسم و حالا با اون رسيدم...
از اين به بعد قراره توي خونه دلمون ، هر ماهگرد دوستيمون رو جشن بگيريم ... خوشحال مي شيم دوستاي عزيزمون به اين مهموني كوچولو ولي گرم بيان و ما رو خوشحال كنن.
نمي دونستم بهش چي هديه بدم؟!!! كلي فكر كردم ، حالا اينو بهش مي دم:
تو را روي گلبرگ ها مي نويسم
در آغاز ، در انتها مي نويسم
در آغاز دفترچه مشق هايم
تو را گرچه من بود ، " ما " مي نويسم!
خوشت اومد عزيزم؟
فقط خودت می دونی...
فقط تويی که معنی اين موسيقی و لحظه لحظه اون رو درک می کنی.
اين ريتم با ذره ذره تنم يکی شده عزيزم...
اولين هديه...
دخترک ميان درختان بلند و پيچان باغ پيش می رفت...
پهنای صورتش را اشک پوشانده بود...
در قلبش جای خالی چيزی را احساس می کرد...
خسته بود و مجروح...
مجروح از زخمی قديمی...
ولی جايی را نمی يافت تا لحظه ای در آنجا بيارامد...
و باز هم می رفت...
...
...
پاهايش ديگر توان رفتن نداشتند...
از سوزش و درد بی جان شده بود...
نگاهی به صحنه پيش رويش کرد و بر زمين افتاد...
حتی زانوانش قدرت نگه داشتن بدن ضعيفش را نداشتند...
دستانش را بر زمين گذاشت تا تکيه گاهش باشند...
اما خستگی و نا توانی ، قدرتشان بيشتر از زانوان دست های دخترک بود...
ثانيه ها...
دقيقه ها...
ساعت ها...
گذشتند...
تاريکی شب و صداهای نا مفهوم...
ترس و خستگی و سرما...
و باز هم سرما...
...
...
و ناگهان در ميان سکوت و سرمای شب...
صدايی را شنيد...
و گرمايی را بر بدنش حس کرد...
دستی گرم و پر قدرت او را از زمين بلند کرد...
دستانش را در دستان او حس کرد...
و نگاهی قوی و نورانی که به نگاه او گره می خورد...
سرش را بر سينه گرم و محکم پسرک گذاشت...
و تا توانست اشک ريخت...
اما اين بار نه از تنهايی و خستگي...
بلکه از امنيت و شادی...
و پسرک تکيه گاهی شد برای تمام خستگی های او...
بهترين اتفاق: از اين به بعد فقط من نيستم که به خونه دلم روح می دم ... از اين به بعد يه همراه دارم... منتظر نوشته هاش باشين...
همه منتظر باشين...
همتون منتظر باشين . توی اين هفته قشنگترين اتفاق ممکن برای خونه دل من ميفته...
من از خدا چی می خوام؟
تلفن...
شهريار...
فواد ...
تصادف ...
فقط همين رو از ديشب يادم مياد .
خدايا ازت چی خواستم مگه ؟؟؟
کيمياگر ۲...
دو سه روزی می شه که کتاب جديد پائولو به اسم کيمياگر ۲ رو شروع کردم. فعلا چيزی راجع بهش نمی گم تا تموم بشه ، بعدا مفصل درباره اش می نويسم .
فقط يه قسمت رو براتون می نويسم چون واقعا ارزش خوندن داره:
برگی از دفتر خاطرات روزانه ماريا ، وقتی که شانزده سال داشت:
« هدف من در زندگی درک احساس عشق است . می دانم وقتی عاشق هستم ، زنده ام . می دانم آنچه در حال حاضر دارم ، هر اندازه جالب و تازه باشد ، هرگز مرا راضی نمی کند و به هيجان نمی آورد .»
از دفتر خاطرات روزانه ماريا ، روزی که با مرد سوئيسی آشنا شد:
« اگر به دنبال عشق واقعی هستم ، نخست بايد از رفتن به دنبال عشقهای بی ارزش احساس خستگی کنم . تجربه من در زندگی ، اندک است ، ولی به من می آموزد که هيچ کس صاحب هيچ چيز نيست . »
از دفتر خاطرات ماريا ، در هفته دوم اقامت در سوئيس:
« می توانم بين قربانی شدن در دنيا و ماجراجويی به منظور يافتن گنج ، يکی را انتخاب کنم ... همه چيز بستگی به چگونگی نگاه ما به زندگی دارد . »
و در آخر هم اين برای فواد عزيزم :
از دفتر خاطرات ماريا ، شبی که با پاهای برهنه در ساحل و در شهر ژنو ، پياده روی کرد :
« می خواهم همه چيز را به فراموشی بسپارم . نياز به عشق ورزيدن و عاشق شدن دارم . عشق ورزيدن و عاشق شدن ... فقط همين ...
زندگی بسيار کوتاهتر از آن است که بخواهم وقت زيادی را صرف کسب در آمد ، ولخرجی و سخاوت کنم...»
صبح که شد ...
نمی دونم از کی اين حالت به من دست داد ، ولی هر وقت که بود خيلی خوب بود . صبح اون روز وقتی از خواب بيدار شدم تصميم گرفتم به خاطر اون هم که شده خودم باشم . ديگه تا کی منتظر بمونم که ببينم کی مشکل داره که من بهش کمک کنم ؟!!!
قرار شده مثل هم و با هم شروع کنيم . همه چيز رو با هم قسمت کنيم . دلم می خواد که موفق باشم . می دونم که می تونم .
تا بعد ...
يک هفته پر از انرژی ...
نمی تونید تصور بکنيد توی اين يه هفته چقدر به من خوش گذشت . چقدر از زندگی و حال و هوای اطرافم راضی بودم . از آسمون و زمين خوبی ميومد . با فواد عزيزم به اوج آسمونها رفتيم . هيچ لحظه ای تو زندگيم بهتر از اولين لحظه ديدارمون نبود . کسی که هيچ چيز از من نمی خواد به جز خودم . کسی که وقتی حالم خيلی بد بود يه دفعه سر و کله اش پيدا شد و کمکم کرد و تا اينجا من رو رسوند . تا اينجا که هيچ چيز و هيچ کس ديگه نتونه من رو از پا در بياره .
وقتی بعد از مدتها دوری ، از نزديک ديدمش ، باور نمی کردم که قبلا نديده باشمش . آشنای آشنا .
خدايا خودت کمکمون کن ....
( راستی دانشگاه هم دوباره قبول شدم و خيلی چيزا رو به بعضی از آدمها ثابت کردم .)
کار امروز رو به فردا ننداز...
سلام، يه هفته ای نبودم ، تو اين فاصله يه سفر کاری يه روز و نيمه رفتم و برگشتم . بد نبود ،خيلی رو حيه ام عوض شد . با اينکه اونجا هم برای کار رفته بوديم ولی بچه ها خيلی هوای منو داشتن .
امروز به ان موضوع فکر می کردم که اگه من پيشنهاد بچه ها رو برای کار قبول نمی کردم يا يه روز ديرتر قبول می کردم ، خيلی عقب ميفتادم .
دليل نوشتنم اين بود که ديگه نمی خوام به هيچ دليلی خونه دلم رو تعطيل کنم .
هديه...
بر روی آنچه در زمان رخ می دهد، توجه کن.
قدر آنچه در شرايط موجود، درست و صحيح است را بدان و از آن به عنوان عاملی برای پيشرفت استفاده کن.
به آنچه مهم است توجه کن.
هر زمانی که در زمان حال ناراضی و نا خشنود هستی، يا احساس عدم موفقيت می کني، وقتش رسيده از گذشته درس بگيری يا برای آينده برنامه ريزی کنی.
يه سری جمله برای عاشقا:
سری اول:
با همديگر مسابقه ابراز احساسات بدهيد.
عشقهای قديمی تان را فراموش کنيد.
برای کنار هم بودن فرصت ها را از دست ندهيد.
به قولهايتان وفا کنيد.
بعد از هر دعوايی، فورا اشتباهاتتان را جبران کنيد.
به مناسبتهای مختلف برايش دسته گل بفرستيد.
شخص مورد علاقه تان را به پدر و مادرتان معرفی کنيد.
« از کتاب هفت خوان عاشقی
ديل ادواردز »
از امروز که اول شهريوره ، دقيقا بيست روز فرصت دارم تا يه کادو تولدخوب بخرم براش. يکی نيست که کمکم کنه. فکرم به هيچی قد نمی ده. آخه چی بگيرم؟!!!
اين دو - سه روز خيلی بد بود.
چيزی که از اين دو سه روز گذشته برام مونده فقط خستگی روحی و جسميه. يه سری اتفاقايی افتاده که ديدم به اطرافم تغيير کرده.
ديروز خواستم روش فراموشکاری رو پيش بگيرم ولی به لطف دوستان نمی شه که نمی شه.
می خوام بزنم به کوه و دشت و بيابون، شايد يه کم حالم سر جا بياد. امروز فردا کوله بار سفر می بندم. يه سفر کوتاه که آب و هوا عوض کنم و يه کم فکر کنم.
بعدا می بينمتون...
فردا چهارده آگوسته ...
مهسا جون فردا مسافر عزيزت مياد. اميدوارم سالم و سلامت بياد پيشت و اين مدتی که با هم هستين بهتون خوش بگذره. (چشم همه اونايی که چشم ندارن ببينن در بياد.)
ما هم که اين مدت خوب پيش رفتيم. می خوام ببينم به کجا می رسم. به زودی اولين نتيجه کارمو می بينم. برام دعا کنين.
امروز خيلی خسته شدم. از بعد از ظهر جمعه ای که کسل باشم و حالم گرفته باشه متنفرم. حسابی هم مريض شدم ولی به روی مبارکم نميارم.
آخه پس کجايی بيای منو ببری بيرون با هم يه دوری بزنيم؟ حوصله ام سر رفته، بدجنس.
حرف روز:
برنامه ريزی لزوما بد نيست اما عاشق شدن طبق برنامه ديوانگی محض است.
«وين داير»
اين همه حرف، ولی به کی بگم؟؟؟
لازم نيست چيزی را به دست بياوری ، تو قبلا همه چيز را به دست آورده ای.
امروز شنيدم:
نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار.
تا حلا هيچی برام اينقدر سنگين تموم نشده بود. هيچی. ولی از زندگی يه چيزی ياد گرفتم ، تا هر وقت که دنبال چيزی باشی ازت فراريه. می خوام رها باشم، آزاد آزاد تا همه اون چيزايی که می خوام خودشون به طرفم بيان ولی مگه می شه؟
دلم می خواد پرينت تلفنمو ببينی بعد بگی ...
می خوام حرف بزنم.
امروز صبح ساعت ۵:۵۷ که می خواستم بخوابم، يه کم عصبی بودم. احساس می کردم که دنيا از من خسته شده و داره هرچی بلاست يه دفعه سر من مياره. با هزار تا بدبختی خوابيدم. ساعت ۷:۳۰ که با صدای زنگ ساعت بيدار شدم بازم حالم گرفته بود. ولی وقتی صورتم رو شستم و تو آينه به خودم نگاه کردم ياد قسمی که خوردم افتادم. گه ديگه نذارم هيچی منو از پا در بياره، و کاری کنم که زندگيمو خودم بسازم. يه کم که فکر کردم ديدم همه چيزو درست می گه. من ديشب بس که از خوشحالی تو آسمونا بودم دلم نمی خواست هيچ کس با هيچ حرف منطقی ای منو از اوجم پائين بياره. حالا از صبح دوباره کارمو با جديت شروع کردم. اونم چه بخواد چه نخواد ازش انرژی می گيرم.
يه سرگروه خوب برای گروه کاريم دارم که بهش افتخار می کنم. سر شار از انرژی و علم، قوی و محکم. می دونم همه ازش حساب می برن. می تونه گروهمو عالی نگه داره و رشد بده. از همينجا دستشو می بوسم و از قبل بهش می گم خسته نباشی.
راستی از می خوام از عشق براتون بگم. نه عشقی که هميشه راجع به اون حرف می زنم و همه می زنن. از عشقی که پاک باشه و حساب شده. عشقی که از روی عقل باشه. که وقتی می گی می خوامت از روی عقل خواسته باشی نه از روی هوس. عشقی که توی گذر زمان روی روح و پوست و گوشت ما حک شده باشه. عشقی که اينقدر بهت قدرت بده که بتونی دنيا رو باهاش تکون بدی. عشقی که بخوای با تموم وجودت تاوانشو بدی. عشقی که براش بجنگی. اگه همچين عشقی پيدا کردی زندگيتو روی اون پايه ريزی کن و از دستش نده. اگه يه وقت اين عشقو پيدا کردی برای خودت مقدسش کن و از روی خستگی و ناراحتی و ... حرفی نزن که از دستت برنجه. کاری کن که اونم بتونه به تو افتخار کنه. کاری کن که وجود تو هم به اون آرامش بده. کاری کن که توهم برای اون تکيه گاه باشی و ازت انرژی بگيره. فکر نکن اگه جلو بری و تو باشی که می گی دوستش داری، کوچيک می شی. نه اگه براش ارزش داشته باشی و قبلا عشق و تو حرفات و احساست و نگاهت خونده باشه، نه تنها کوچيک نمی شی، اونقدر براش عزيز می شم که اجازه نمی ده کسی و چيزی به اين عشق ضربه ای بزنه.
اين راسته که آدمايی که منتظر می مونن که يکی بياد و اونا رو ببره، بدون هيچ شناختی واقعا بيچاره هستن. من بايد با کسی که قراره آينده منو بسازه زندگی کنم. لحظه به لحظه باهاش باشم. درکش کنم. تو غم و شادی باهاش باشم. نه فقط شادی ها. هميشه منو کنار خودش حس کنه. بدونه که هيچ وقت تنهاش نمی ذارم. آره اينا چيزائيه که من به عشقم می دم و از اونم می خوام ...
چی می شد بی التماسم
واسم از عشق می خوندی
چی می شد دلت می خواست و
هميشه پيشم می موندی
روز زيبا...
به عشق تو گرفتارم
در اين دنيا تو رو دارم
تو رو تا جون به تن دارم
ديگه تنها نميذارم
من قصه گوی عشقم
تو بهترين کلامی
قشنگترين خيالی
که هر نفس باهامی
وقتی تويی کنارم
آسمون آبی رنگه
ميام به ديدن تو
دنيا با تو قشنگه
برای ديدن تو
دست می گيرم فانوس ماه
طلسم راهو می شکنم
می گذرم از شب سياه
به گوش کوه و در و دشت
اسمتو فرياد می زنم
تا هر جا هستی بشنوی
که تنها عاشقت منم
برای ديدن تو
ثانيه ها رو می شمرم
برای ديدن تو
من از يه دنيا دل می برم
برای ديدن تو
هزار بار می ميرم
برای ديدن تو
دوباره من جون می گيرم
واسه دوباره ديدنت
می شم گل اقاقيا
تا زير پاهات بميرم
پر پر می شم تو جاده ها
برای ديدن تو
ثانيه ها رو می شمرم
من از يه دنيا دل می برم
برای ديدن تو
هزار بار می ميرم
برای ديدن تو
دوباره من جون می گيرم
امروز از هر روزم زيباتر بود. از صبح که از خواب بيدار شدم، هزار تا اتفاق خوب افتاد. اولش يه دسته گل ناز بود که کلی برام عزيزه و الان کنار دستمه. دوميش يه جلسه کاری موفق بود. سوميش خبر دادن حکم طلاق بود که بعد از ۸ ماه و نيم بالاخره همه ما رو آروم کرد. چهارميش موفقيت خواهرم تو زمينه درسيش بود. پنجميش خوشحال بابام و گريه شوق اون بود. تا آين لحظه هم آخريش خبر يه مسافرت خوب بود. بازم بگم؟؟؟
حکايت دولت و فرزانگی...
اگه کتاب حکايت دولت و فرزانگ رو خونده باشين می دونين که داشتن هدف چقدر تو زندگی می تونه مهم باشه. اين کتاب يکی از ابزارهای کار ماست. کاری که از جون و دل دوستش دارم و بهم انرژی و روحيه می دم.
راستی حالا ديگه وقتی بهت زنگ می زنم گوشی رو برمی داری و حرف نمی زنی شيطون؟
می دونم امروز تا کرج رفتی و خسته شدی. منم که حسابی بد اخلاقی کردم ولی معذرت می خوام. فردا تو جلسه صبح تلافی می کنم. خوب پس ۰-۱به نفع تو تا حالا.
راستی
ايران که باخت ولی اين باخت هم يکی از اون باخت های مصلحتی بود به نظر من. از من گفتن از شما نشنيدن.
پر کن پياله را
کاين آب آتشين
ديری است ره به حال خرابم نمی برد.
اين جام ها - که در پی هم می شود تهی
دريای آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب می ربايد و آبم نمی برد
اين منم...
هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعيين می کنی،
می فهمی زندگی ات را خودت شکل می دهی.
در برخورد با خودت ملايم باش و خود را بدون قيد و شرط دوست بدار.
گذشته، گذشته است. آنچه را گمان می کردی بايست انجام بدهی، انجام داده ای. کارت درست يا غلط يا خوب يا بد نبوده. فقط کاری بوده که انجام داده ای. امروز را درياب. نمی توانی امروز را به عقب برگردانی.
تنها پاسخ شايسته به نفرت، عشق است. پاسخهای ديگر تو را حقير می کند.
روزها جريان با ارزش زندگی هستند.
امروز اون مهمون عزيزی که چشم به راهش بودم نيومد. اولش از دست اون ناراحت شدم ولی بعش از دست خودم. نمی دونم جديدا چرا وقتی ناراحت می شم کنترل اعصابمو از دست می دم. خلاصه اينجا هم مثل پای تلفن ازش معذرت می خوام.
( اينجات آبروتو حفظ کردم
بذار همکار بشيم، بد قولی نداريم.
وگر نه
)
آخ آخ داشت شعرت يادم می رفت:
ستاره ديده فرو بست و آرميد، بيا
شراب نور به رگ های شب رويد، بيا
ز بس به دامن شب، اشک انتظارم ريخت
گل سپيده شکفت و سحر دميد، بيا
